اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

خط خطی دیوار

آخه از دست تو چیکار کنم شیطووووووووووون نمیشه یه لحظه ازت غفلت کرد حتمادسته گلی به آب میدی   چند روز پیش به جای دفترت دیوار رو خط خطی کردی با پاکن پاک نشد مجبور شدیم با دستمال نم دار پاکش کنیم   اینم 2تا عکس از دسته گلت     خیلی از این نقاشیت خوشم اومد هرچند به این موضوع ربط نداره اما گفتم بذارمش اینو امروز کشیدی گفتی این سوسکه     الهی فدات بشم با این سوسک کشیدنت ...
15 دی 1392

بردیا کوچولو

هفته پیش عمو حیدر اینا(دوست بابایی وخانومش) اومدن خونمون برای اولین بار بود که با پسرشون(بردیا) اومدن خونمون بردیا کوچولو اولش همش خواب بود بعد که بیدار شد آروم و بیصدا فقط سقف رو نگاه میکرد  از اونجایی که ما خیلی آروم بودن تو رو  رو به یاد نداریم خیلی دلم میسوخت که اینقدر آرومه اما آخر شب تلافی کرد فکر کنم دلش درد میکرد اینم یه عکس از آقا بردیا خیلی سعی کردم با هم ازتون عکس بندازم اما اجازه ندادی و پشت میکردی دوربین   ...
15 دی 1392

حال این روزای اهورا

عزیزم کمی حال هر دومون بهتر شده اما شما تو این مدت خیلی کم غذا خوردی یا بهتره بگم تقریبا هیچی نمیخوردی با وجود مریض بودن و هیچی نخوردنت خیلی اذیتات بیشتر شده نمیدونم این انرژی رو از کجا میاری یه سره بهونه میگیری و لج میکنی خیلی بد اخلاق شدی خیلی لاغر شدی قبلا شکم داشتی  اما این مدت آبش کردی امیدوارم الان که داره سرماخوردگیت بهتر میشه این اخلاقت و غذا نخوردنتم بهتر بشه ...
14 دی 1392

اهورای فوتبالیست

پسر نازم الان که دارم این پست رو میذارم هر دوتامون حسابی سرماخوردیم عزیز دلم دیشب تا صبح تو تب سوختی ومنم با این حال بد خودم همش حواسم به تو بود پنج شنبه گذشته بابایی رفت فاتحه دایی یکی از دوستاش                         ما رو هم گذاشت خونه بابا جون(بابای من) بعداز ظهرش خاله و دختر خاله من (کوثر) اومدن اونجا کوثر که عشق فوتباله با خودش توپ پیرهن و کفش ورزشی آورد اول به زور تنت کردیم ولی بعد به زور از تنت درآوردیمش توپ رو هم سفت گرفته بودی به کسی نمیدادی لباس ورزشی رو با کلی سنجاق زدن اندازت کردیم چندتا عک...
8 دی 1392

سالگرد ازدواج مامان و بابا

امروز 6 دی سالگرد ازدواج ماما و باباس 5 سال زندگی مشترک گذشت و وارد سال ششم شدیم   همسر مهربانم با وجود تو مرا به الماس ستارگان نیازی نیست.... این را به آسمان بگو! تو به قلب من شادی و به جانم روشنایی میبخشی.... سالروز یکی شدمان خجسته باد.... در ثانیه های بودنت میمانم در فصل شکست خوردنت میمانم یک سال نه ده سال چه فرقی دارد تا لحظه دل سپردنت میمانم   همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم بابایی زحمت کشید و صبح رفت یه کیک خرید اما چون تعطیل بود کیکی مناسبتر از این پیدا نکرده بود.اما بازم بد نیست ممنون ع...
6 دی 1392

از جوراب تا دستکش

بعد از اینکه راضی شدی جوراب دستت نکنی حالا نوبت دستکش شده طوریکه با دستکش میخوابی .موقع خواب پیچکشتی و گوشیتم تو بغلت میگیری.البته تو این عکسها از شدت خستگی رو مبل خوابت برده عزیزم دستکشتم که درست نپوشیدی ...
4 دی 1392

اهورا و عکاسی

هر بار که یه مطلب جدید از کارات میذارم فکر میکنم تا چند وقت چیزی پیش نمیاد که بذارم ولی همیشه اشتباه فکر میکنم ماشاالله از بس فعالی و به هر چیزی کار داری که همیشه یه موضوع واسه به روز شدن وبلاگت برام جور میکنی از دیشب گیر به گوشی بخت برگشته من دادی تا همین الان مجبور شدم چند بار شارژش کنم راه و بیراه از همه چیز عکس میندازی نمیدونم چرا هر روز باید به یه چیز گیر بدی و چیز جدیدی تجربه کنی از هرچی فکرشو بکنی عکس انداختی چند بارم حافظه گوشیم پر شد برات خالیش کردم که به بقیه کارت برسی بیشتر عکسایی که انداختی کیفیت نداشت چند تا از عکساتو میذارم که بعدا کلی به کارای خودت بخندی از سقف عکس انداختی از کارتونی...
30 آذر 1392

کارای عجیب اهورا

ای خدا از دست اهورا نمیدونم چیکار کنم از دیروز توخونه یه سره کلاه میکنه سرش و جوراب به دستش خودم موندم این دیگه چه جورشه؟ هرچی میگم اهورا جوراب رو باید پا کنی نه دست جوراب کثیفه یا حداقل دستکشتو دستت کن  انگار نه انگار گوشش بدهکار نیست حالا کاش فقط تو بیداری اینکارو میکرد دیشب قبل خواب هرکاری کردم راضیش کنم جورابارو از دستش دربیاره فایده نداشت باخودم گفتم بعد اینکه خوابش برد از دستش درشون بیارم ولی تو خوابم حواسش بود 2 بار امتحان کردم شروع کرد به جیغ و گریه نصفه شب با کلی ترس از دستش درشون آوردم خدا رو شکر اون موقع متوجه نشد ولی صبح تا چشاشو باز کرد گفت جورابام کجاس؟ الانم جوراب به دست و کل...
27 آذر 1392